|
نگار خانمی
|
سلام این روزا خیلی وقت کم میارم راستش نمیدونم بهتون گفته بودم یا نه ،مامانی معلم پیش دبستانی و از امسال دوباره سرکار رفتنو شروع کرده -منم بااینکه 4.5ساله هستم با هاش میرم ...خیلی خوش میگذره منم جو گیر شدم فکر میکنم راس راسی بچه مدرسه ایم :واسه خودم مشق مینویسم و درس میخونم ورزش میکنم ولی خداییش از خلیلی ها هم بهترم(مامان و بابا که اینطوری میگن!) [ چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 ] [ 12:51 ] [ بهروز و لیلا ]
[ ]
دیروز که داشتیم از سرکار مامان میومدیم خونه تو کوچه دوباره خوردم زمین و درست روی زخم چند روز قبل باز شد و یه زخم جدید و مامانی که پای خودشم سوزن رفته بود منو بغل کردو تا خونه اومدیم فیتیله ای ها میخوان بیان کرج خب منم که خیلی دوسشون دارم و باید برم وقتی برگشتم براتون تعریف میکنم....... [ سه شنبه هشتم تیر 1389 ] [ 15:58 ] [ بهروز و لیلا ]
[ ]
دو سه روز قبل رفته بودیم درکه جاتون خالی خوش گذشت از کوچه بغل پارکینگ رفتیم بالا توپارک برای بازی و بعد از یکم بازی کردن خوردم زمین و درست سر زانوم زخم شد راستش خیلی در داشت و منم خیلی گریه کردم و بابا برای اینکه آروم تر بشم یه لپ لپ برام خرید که توش یه مبایل اسباب بازی بود تازه اونم مداد دار خیلی جالبه چون میشه باهاش نقاشی کرد و یه بار که باز و بستش میکنی همه چی پاک میشه .. خلاصه اونشب من تو ماشین خوابم برد و فردا مامانی گفت که ما دیشب ساندویچ خوردیم یه دونه هم واسه تو بوده بیا بخور که خوردم بعد از ظهری که بابایی اومد بهش گفتم ساندویچ خوبی بود ولی کاشکی واسه منم هم از اون کبابی که خودتون خوردید میگرفتی حالا بابایی هی قسم میخوره که خودمونم ساندویچ خوردیم... [ سه شنبه هشتم تیر 1389 ] [ 15:54 ] [ بهروز و لیلا ]
[ ]
سلام بچه ها من تازگیها دارم کلاس نقاشی میرم ای بدک نیست و برای من که اولین تجربه کلاس رفتنمه خیلی هم خوبه حالا بگذریم که مربیه ... یه بار یه چیزی تعریف کرد که من هم برای همه فامیل گفتم:بچه بودم و آب حوض خونمون کثیف بود بعد من ماهی رو برداشتم بردم شستم و برای اینکه زود خشک بشه گذاشتمش روی بخاری و بقیه ماجرا رو خودتون حدس بزنید... حالا خودتون قضاوت کنید این مربیه یه چیزیش میشه یا نه یه چیز دیگه دوچرخه سواریم خیلی خوب شده و چند روز پیش تو پارکینگ خونه واسه اولین بار اسکوتر بازی کردم که به نظرم بازی خیلی خوبی اومده و قرار شد بابایی برام بخره [ یکشنبه سی ام خرداد 1389 ] [ 12:59 ] [ بهروز و لیلا ]
[ ]
[ شنبه بیست و یکم آذر 1388 ] [ 14:2 ] [ بهروز و لیلا ]
[ ]
سلام -دو سه روزه خیلی سرفه میکنم و شبها خیلی زیادتر مامان و بابا بردنم دکتر و گفت حساسیته و از هرچه خوراکی خوشمزه بود محروم شدم ... از همه مهمتر اینه که گفت مال بخاری گازیه و حتما باید از بخور در خانه بصورت دائم استفاده بشه البته بخور سرد -البته قابل توجه تمام مامان و باباها باشه که جهت پیشگیری از این موضوع حتما دستگاه بخور سرد استفاده کنن [ شنبه بیست و یکم آذر 1388 ] [ 13:38 ] [ بهروز و لیلا ]
[ ]
سلام چند روز پیش سرما خورده بودم -مامان و بابا گفتن که ایندفعه بریم پیش یه دکتر جدید -بعد از معاینه گوش و گلو و بینی دکتر گفت که دارو نمیدم و فقط به من ویتامین س بدهند تا برای دفعه های قبل هم بدنم مقاوم تر بشه و هم زودتر خوب بشم ...خداییش هم خیلی بهتر از دفعات قبلی بود و بدون امپول و شربتو ... خوب شدم
[ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ] [ 10:29 ] [ بهروز و لیلا ]
[ ]
سلام بچه ها یه چند وقتیه زدم توکار کامپیوتر یاد گرفتن - بابام تازگیها ویندوز 7 نصب کرده و منم شروع کردم به یاد گرفتن فعلا نقاشی و یکی دو تا بازی ساده که خود ویندوز7 داره... یادم رفت بگم که نقاشی روی کاغذم خوبه و ماهی و پروانه و پیشی و نی نی میکشم و بقیه کلی حال میکنن [ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ] [ 11:13 ] [ بهروز و لیلا ]
[ ]
قبل از هر چیز باید بگم که از تمام خوانندگان این بلاگ معذرت میخواهم که نبودم راستش توی این یه سال کلی اتفاقهای جور واجور افتاده که خودش یه کتابه ....ولی تصیمیم دارم دوباره نوشتنو ادامه بدم ...پس منتظر من باشید...
[ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ] [ 10:3 ] [ بهروز و لیلا ]
[ ]
رفتم واکسنهای یکسالگیمو هم زدم اوضاع بهتر از دفعه های قبل بود و خیلی کمتر اذیت شدم...
[ سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ] [ 16:18 ] [ بهروز و لیلا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |